خواب و خوب
بازم راهشو پیدا کردی
حالا که نمیخوام «تو» باشم
الان که دیگه راحت میخوابم
هی بیا تو خوابم
هی بگو «تو» «من»
خودتو نشون بده
پیرهنتو جا بذار
بگو من نیستم و این آستینم ماله من نیست
پس چرا دست «تو» تو کاره
تو خوابه..
دست «تو»
بازم راهشو پیدا کردی
حالا که نمیخوام «تو» باشم
الان که دیگه راحت میخوابم
هی بیا تو خوابم
هی بگو «تو» «من»
خودتو نشون بده
پیرهنتو جا بذار
بگو من نیستم و این آستینم ماله من نیست
پس چرا دست «تو» تو کاره
تو خوابه..
دست «تو»
اگه بلایی سر این عشق بیاد
پای هر دومون گیره....و من به دنبال هر آنکس که بنا دارد بماند و زود یادش میرود!!!
من را نگهدار
در میان همه آن ناخواسته هایت
خدا تو را نگهدار
برای آخرین بار میگم
لطفا مزاحم نشو...
این قشنگ ترین احساسی که من به تو دارم
یا شاید هم زیبا ترین حسی که میشه به دنیای تو داشت
غرور و نفرت و چندصد رنگی
بهونه ای بهتر از این نیست برای عاشق شدنت
عشق کینه ها
بهترین اسم برای تو
لطفا مزاحمم نشو
همین ندیدنت
قشنگ ترین لحظه عاشق شدنه!
کی بود!
من دعوت نبودم!
چه زود گذشت آینده من...
کی متولد خواهم شد؟!
این مردن کافی نیست!
نیست لحظه هایم بی تو بی رنگ
از هزار رنگ تو
یک رنگ،رنگ دل ما نبود!!
معجزه رنگ هایم را ندیدی!؟
این همه آشفتگی و سرمستی
پیش تو رنگ باخت و نداشت...
چرا من به رنگ خدا نیستم!
معجزه خدا رنگ تو برد
فارسی را هر چه خواستم پاس بدارم
نشد!
تو یک لحظه حذف خاطرات من بودی
تو را من چشم در چشم دیدم
خواهش های من
تمام صفحات رنگین روزهای قبل
و حتی نوشتن بر مبنای ناخواسته های من
خط به خط رسم تو را کشیدن
در الفاظ و ادبیات من ننشست!
برای حذف تو یک راه دارم
تا جایی برای برگشت نباشد
Shift + Delete
شاید هم دلت و یا اینکه دلم...
چرا به باغ شاخهای گلی به سر نمیزند
چه شد که در بهار ما پرنده پر نمی زند
چه وحشت است راه را که کس بر آن نمیرود
چرا کسی چراغ جان به رهگذر نمیزند
نشاط عشق رفت و در برین سرای بسته شد
کنون به غیر غم کسی دگر به در نمیزند …
نه مثل همیشه
این بار ورود ممنوعه!
چه خوشحالم که نیستی
همه چی آرومه
صدای من خوبه
یعنی حاله من تازس
اینکه حاله من خوبه
این همون روزای سرده
اگه حال من اینه
واسه اینکه دستام پر درده
نه اتفاق مهمی
و نه هیچ مشکل خاصی
یه لبخند ساده
سر هر هیچ من
میپیچه
مثه عطر تو
تو این شبهای سرد و بی درد!
انسان ها با خاطرات خود زنده هستند
اما
هیچ خاطره ای از زنده بودن ندارند !
معلمی که نداشته ام
اما
آموخته ام
ای روزگار
هر روزت مبارک...
اسباب حیثیت من عاشق بود
همه را ندیده اند
اکنون
آنقدر تشنه ام که
یک لیوان آب سیرابم می کند
ظرفم را
ظرفییتم را
شکسته اند
بردیده ام
چه ديوانه اي
پر از ناز و احساس
چه ويرانه اي
حكايت يك شاخه گل
فضاي خانه
پرَ پرَ از انتقام دل
نفس هاي يك خط در ميان
حكايت احساس یک ديوانه
گل هم بهانه بود...
روزهایی که فکر می کردیم غمگین است
لحظه هایی پر از شادی بود
پروانه که غم دارد
از ذوق به دور شمع می چرخد
خوشحال که شد
نقش بر زمین می شود
او نقش خود را خوب بازی می کند
شمع است که زود می سوزد و هیچ...
سوختن هنر ما نیست
احساس نیاز به چرخیدن زیباست
اگر پروانه شدیم
زندگی سوختن ندارد!
من تو را هر روز میشمارم
از آن روزی که جمع تو شده ام
هر روز یک مروارید کم است
شاید اشک هایم
به مرداب گذشته ها سرازیر است
... ومن هر روز
نیلوفرانه تو را میشمارم
میشناسم
اینجا دریا به نام محبت
موج در موج به صخره ها میخورد.
دریا هم قسمت مرداب خواهد شد
اگر این اشک ها/این مروارید ها
تو را به نام هر روز من نشناسند
نام تو تغییر/نام تو حسرت
نام من فاصله/نام من اشتیاق
من نام تو را دیده ام
تو را هر روز میشمارم
و فقط فاصله ها میدانند
که کی،کجا و چه کسی
اشتیاق مرا
عشق صدا خواهد کرد....
خیابان های سرد پایتخت
قدم های بی هدف
باران و برف
صدای فریاد مردم
بوق و چراغ ماشین ها
حواست کجاست ؟!
اینجا محل عبور است
مثل ما شده ای انگار!
عقل و هوش و دلت را ببر
مشتری دایم بازار!
چرا ایستادی؟!