همانی هستی
عکس هایم را
بر تمام عکس العملهایت
آویختم
آموختم که تو
همانی هستی
که من را بر عکس
می خواندی!
«دق»....
من در تمام تو
«قد» میکشیدم
عکس هایم را
بر تمام عکس العملهایت
آویختم
آموختم که تو
همانی هستی
که من را بر عکس
می خواندی!
«دق»....
من در تمام تو
«قد» میکشیدم
زود تمام میشود
از روزی که آمدی
فقط به فکر رفتن
می گویی:
آخرش که چی!
من کمی عشق میخواهم
به وسعت تنم
گیسوانت آنقدر بلند است
که دستانم نمیرسد
بلند پروازی نمیکنم
کمی «تو» می خواهم
شاید دستم
به بلندای تنت برسد
عشقت که کوتاه نمیاید
دلم را به گاه و گاه سرت خوش است
باید رفت...
تو را به خدا باید سپرد
شاید او از پس تو بر بیاید
من که دیوانه و بیگانه ام!
کسی به داد من که نمیرسد
راه من از تو جدا
آمدم تشریف نداشتید
به رسم رفت و آمدهای روزه مره
بیا
اگر نبودم
هر کجا خواستی برو!
عشق چیست؟!
او میداند شاید
که با هر ساز او باید رقصید
از سرزمین من برو
اینجا همه آن که تو می پسندی
اِشغالی ست
تنها صفحه دلم آزاد است
اگر می توانی بی تملک
بی خانمان عاشقم باش!
تو در جای خود بمان
که من بی تو می روم
و تمام رفتن من
بی آنکه آب از آب تکان خورد
به شب می رسید
تو با هر روز من طلوع می کنی
امامن غروب تو را می بینم
که چه قدر صادقانه
بر مدار تو چرخیدم
و از چرخش ایام
حوادث غیرمترقبه
نصیب من شد
من شاید نگاهت نکنم تو در اختیار من نیستی اشک هایم حلالت نمی کنند سرازیر شدند تا ما را آشتی دهند خندیدی و دستمال کاغدی برایم هدیه آوردی ....من شاید در اختیار نگاهت نیستم
توبه میکنم
شاید از «تو» به «من»
بازگشتی باشد
عجیب است که خدا هم
این راه را
بی «بسم الله» نشان میدهد
نبودنت اینقدر سخت است ؟!
یک بار برای همیشه طعم تورا چشیدم
هزار بار چشمانت را مزه مزه کردم
سیصد مرتبه آغوش تورا تمنا داشتم
هشتاد تکرار غصه دار
نُه بار به تمام بار دلم« نه» گفت
یک هزار و سیصد و هشتاد ونه
نه «تو» نه «من»
سخت ترین سال و حال من
سال هزار و سیصد هشتاد و نه
غصه های من،نه من نه تو
آغاز یک هزاره ی گناه
سرفصل عشق و یک همزیستی
همسری،بی درد سری
سال هزار و سیصد و هشتاد و نود
چه سالی ،خشکسالی
این غصه ها را باید از نو سرود
ترانه های بی کسی
نه هستی نه هست های من
چونان که باید هستند
من نمی مانم،نمی دانم
تو را ترانه بخوانم برای آغاز
یا غزل خداخافظی
شعرهای تو برایم ترانه میشوند
حتی اگر عاشقانه های من در نگاهت
همچون بوسه های من بدون طعم بماند
چقدر دلم آغوش تنگ می خواهد
چشمان مست و قشنگ می خواهد
چشمانم خمار تو
اگر رفتی من خواهم مرد
پس کجاست جسم بی روح تو
اگر زنده ای ،دلم چقدر آغوش تنگ می خواهد!
«نیت روزه سکوت کرده ای»
با این همه نیاز من به شنیدن
روزه ات را با نام من افطار کن....
چشمم در چشم تو
پیش رویم پرتگاه
هنوز هم میتوانی فریادم کنی!؟
فرض محال و
خیال وصال تو...
هر چه اندیشه بود
جُستم
شاید خیالت من را
آسوده باش
انگار تو را
به هیچ وجه
نمی توان جمع کرد!
حواسم جمع تو باشد
بهتراست
خیالت آسوده!