من خود راه میسازم...
به هر ناکجا آبادی 
که خواهی رقت
چه ترکستان
چه ترک دوستان


من ترک گفتم
هر آنچه به اسم تو خواندم
......این ترکشهای آخر
دردسر ساز خواهند شد
و
باعث برگشت ت
راستی 
یادت را این بار 
با خود ت ببر
حتی پشت سرت را هم

یاد نکن
گاهی نگاه کن
شاید خیالت راحت شود
از نفس ها ی من
که در طلب ت میزدم


سربه هوا بودم
دیدم که آسمان پری داری 
اما نه آن قدر که
بلند هم پروازی
دیدم دستانت را
بال بودی انگار
شبیه من و رویا
شبانه از 
هر دو بام من
بی هوا پریدی

اکنون 
این من هستم
خون بهای تو 
که عمرم را
دردهای تو بود
خون چشمانم 
را آبرومندانه 
اشک میریزم


من و تابستان
به تن داغ تو 
عادت داریم
به عاشقانه های
شب های جدایی
من و دلم را
نسوزان،نمیران
ترانه های آمدنت را


کجای تنم سرد بود
که تب تابستون 
از تو جا مونده
گرمی خورشیده
یا 
نگاهت همینه!!
بیا این حال بد و
تعریف کن...


می بینی!
با شایعه پراکنی
دل خوشم
به همه 
گفته ام

من دوستش نداشتم
...!

عکس هایم


عکس هایم را

بر تمام عکس العملهایت

آویختم

آموختم که تو

همانی هستی 

که من را بر عکس 

می خواندی!

«دق»....

من در تمام تو

«قد» میکشیدم

کوچولو


نه 
به جثه ات 
نمی خورد
اینهمه درد
که به من دادی!

اشک...


تو و اشک....
یک فرض محال
غرورت را تر نکن
نگه دار
گاهی
بر سر من بکوب 
شاید ادب شوم
من حرف زیاد میزنم
بی ادبانه تر از غرورت
دوستت دارم...

بی تو لحظه ای
خوابم پریشان شد
سرتاسر عمرم
خوابم پریشان شد
با تو ،بی تو 
به یادت
نه خواب دارم
و هم پریشانی...
هنوز پشیمانی
نه تو را من میدانم،شادمانی
بی تو من می خوابم

فال


امروز فال گرفتم
کف بین دستم رو خوند
ولی تو هنوز اینجایی
دستم رو خوند
روزای اول قرارمون
فال خوشبختیم
دستم و پس بده
تو هنوز اینجایی
قول موندن تو
فالت هنوز تو دستامه

روزای خوب من 
دستم رو خوند...

زخمی تر از همیشه


دستانم 
جراحت
بر می دارد
چسبی
فراهم می کنی
آمدنت 
صد پاره شد
چسب ت
چشمان ت
شیرین لبان ت
کو.......؟!

نارس...!

راست میگفتی

دستانت 
پر از احساسات 
نارس بود
شیرینی اش
به باغبانت
نرسید!

دستانت
بوی
تند گیلاس
می دهند
چه خبرها
که از تن من
بوییدی!

زبانت

زبان آموز خوبی نیستم

هر چه گفتی:
«من تو را دوست دارم»
ضمیرش را 
به خود گرفتم
تمرین می کردی
امتحان فردا بود
و 
تو عاشق کلاس

آذربایجانم!

چقدر دلم تنگ آذربایجان شده
برای اولین بار است 
دلتنگ بچه های یتیم می شوم
زمین پاره پاره ی آن آبادی
انگار صدایم میکند
من را ویران می کند
نمی دانم من
به کجا تعلق دارم
راستی دخترکم
صدای خنده هایت 
سکوت دلم را شکست
زیبا و آشنا می خندی غریبه!
امروز دعا می کردم
کاش زبانت را میدانستم
شاید التیامی باشد نگرانی من
آغوشت را باز کردی...
فهمیدم من ایرانیم
و
به زبان محبت و دلتنگی
یکدیگر را صدا مکنیم
صدایم کن آذربایحان!
دلتنگ توام ای ایرانم

ترسیدم


همیشه ترسیدم
به تو بگویم :«خداحافظ»
«به امید دیدار »را
انتخاب می کردم
حالا که رفته ای
خدا حافظ ت باشد.

بی ادبانه


تو و اشک....

یک فرض محال

غرورت را تر نکننگه دار

گاهیبر سر من بکوب 

شاید ادب شوم
من حرف زیاد میزنم

بی ادبانه تر از غرورت
دوستت دارم...


نه .....
به جثه ات 
نمی خورد
اینهمه درد
که به من دادی!


نه ........
به جثه ات 
نمی خورد
اینهمه درد
که به من دادی!