نیستی های من!

 

يه دنياي وارونه

عشق و سلام و رخوت

عادت آدماي عادي

نبود و نبود و نيست هنوز

مشغول دنياي ناكارآمدي

دوري و زماني نزديك

قلب مرا كسي در اين نزديك ها نديد؟!

كسي صدا زد مرا:عزيزم؟!

چه نزديك است كه  دور شويم

از دنياي بي حوا

نه آدم،نه حوا

يه دنياي وارونه

نه حوا،نه آدم

نه آدم شديم كه حوا رو...

نه هوايي     آدم!

نذر شش ماهه ارباب

بغض هاي سرگردان

يك ظهر پر از اضطراب و گله

قافله هاي بي امير

دل مادري از غصه آب

احساسات عجيب یک پدر

همه

دست به دست عطش داد

فرياد شد در سكوت دشت بلا

پدر را نديده بودم نگران

تا آن ظهر بي صاحب و پست

كه هيچ نبودش ياري

نداي او بهر لبيك تشنه و سرد

هنگامه سيراب شدن آن بچه كبوتر هم

پدر از جا پركشيد و نديد

لشگري سيه روي و سيه دل

برق گلوي شش ماهه در سر دارد

خواستم كه شرح دهم

لحظات آن روز دهم را

نشد بیشتر از اين تابم

نوري از گلو پر كشيد و برفت

آسمان هم بوي گلو را بوسيد

 

new edit



از این همه بوسه زدن

به باد و بارون خدا

از این همه پرسه زدن

تو کوچه های بی شما

از این همه چونه زدن

خسته به خاطر شما

با این همه حیله زدن

نیستی به خاطر خدا 

باد و بارون خدا

 

از این همه بوسه زدن

 به باد و بارون خدا

از این همه پرسه زدن

تو این تنهایی بی رمق

دیگه نمی خوام تو رو من

بیا ببین بوسه به بارون میزنم

انساني تا ابد بعيده...

اين گريه هاي كشنده

اين غصه هاي هميشه

                انتظار زندگي و انساني براي تا ابد

آينده اي دست نيافتني

جاده هاي پر از ريزش باران

با احتياط بايد رفت

             جاده بي انتهاست

              لغزنده و كشنده

خسته و بي طاقت

              به فكر و در فكر

...و رفتن هميشه رسيدن نيست

رفتن گذران لحظه هاست

    بي دلخوشي

                     با غم هاي روزانه

روزگا عجيب

بعضي روزاي امن ما

ميشه نامن ترين نقطه زندگي

وقتي حرف حساب نداريم

حساب دفتري كه باشه

بي اعتبار مي شيم!

رفيق زندگي و دزد راهمون

يكي مي شن

دلواپسيهامون بي معنا مي شه

رفتنمون مي شه يه لطف

مردنمون مي شه و ظيفه

موندنمون مي شه مثه بارون

كه قشنگه اما

بي موقعس!

دلتنگيهامون ديگه ثواب نداره

دل ما انگار ديگه واسه كسي

خواب نداره...

 

پاييز

پاييز وهواي دل من
هواي سرد و نگاه تو
دلم ميشكند
....به روي دستان تو پر وبال ميزند
طاقت ندارم
عاقبت ندارم باتو
حرفي
سكوت ميكنم...
سكوت تمام احساس من است
پاييز و هواي دلدادگي
من و هواي نداري
چقدر اينجا دلت سرده

خداوندا !

آفریدی

آفریدم

تو قطره ای باران

من چشمان خیسم را

باران در تابستان تو !

ابرها در بهار خیال من

چرا من تَر می بینم

من تو را نمی بینم...

بی کسی!!

من" تو "ندارم

عادت" او "ندارم

نه غم دارم، نه عشق

به هر دو رضایت داده ام

که جا ندارم

نه در قلب تو

نه به عشق او

...امیدوار

به امید دیدار...

ياد آوري!

من به ياد تو مي مانم

ياد تو را به ياد مياورم

كه مرا از ياد برد!

ومن هنوز

منتظر همان ديروز مانده ام

كه گفته بودي :

به يادت هستم!

مبادا ياد ِ مرا از ياد ببري

كه من با يادت زنده خواهم ماند

و به زندگي خود

كه

يادآور روزهاي تو هستند

ادامه خواهم داد

گفت و گفتم!

محمد مي گفت:

چند روزيست كه

ديگر دلنوشته هايت ورق نميخورد!

مشكلي براي كاغذ و قلمت،

كه تمام صداقتت بود،

پيش آمده ؟!

صداقت نداري يا

قلم و كاغذ هم درد تو را

كم مياورد؟

گفتم:

نه رفيق!

همين نزديكي دردهايم را مينويسم

اما

فصل دلم پاييز است

برگهاي درد دل

برگ ريزان مي بينند

و عابران پياده

خش خش صدايش مي كنند

 

عكساي تو بر عكس من!

كجاى اين حرف عاشقانه س

اين كه تو  خواستى و من هستم

اين ديدنِ هر روزه

همون عادت روزاى اول

سر وقت اومدن و دير رفتن

كجاى اين عشق حرفِ بيهودس

سرتاسر من شده بيقرارى

هى تو رو خواستن 

بر عكس شده كار من

مثل عكساى تو

حالا هستم و تو... 

كجاى اين رفتار صادقانه س 

 

صدایی همین نزدیکی

 

ناله اي از دل زمين صدا مي كند

ابر هاي بي باران هم ...

تن مُرده اي در لايه هاي زمين اسير است

نگاه اين مُرده به زمين

گاهي به آسمان

اگر مُردَم اين مَردُم چيست

اگر نََفَس

پس اين قفس...

روزای من

خستم از بهونه های دلم

بستم چشامو روی خودم

دلتنگیای روزای من شب نداره

 دل کسی ازعشق من تب نداره

رسم است...

دل و دلدادگی و بی سامانی

         رسم است که بی یار بمانی

حرف آب و نان و سازش

   که هیچ امانی در آن نیست

نیست آنکس که تو او را بخوانی

 که شاید در راه بمانی

  من نیک راه را می شناسم

          با من بیا غریبه

  صدایت آشناست

شاید همین نزدیکی

                تو را می شناسم

آرزویم

در قصه های خود

پنهان میشوم

صدایم را در خود

 فریاد میزنم

تو را به آروزهایم می بخشم

همین تن بی روح را

همین خواب بی تعبیر

آستانه بی غم را

به دوستان می سپارم

روزی خواهم رفت

     و خطی می سرایم

از ناگفته هایم

هیچ

دلم گرفت و نامت را خواند

که شاید هوای مرا به باد سرخوش

نسپاری

با این آوای نداری

تو را میخوانم دوباره

با آنکه هیچ نداری!

زندگی من!

مرا بخوانید

مقدمه ای ندارم که شرحم کند

من یک گمشده ام

حاصل یک عمر پریشانی

جذبه ای نیست

نغمه های پنهانی

گویند حال مرا

مرا بخوانید

ترانه های من

همه داستان روزگارم

من را هم بخوانید

کاش همنفسی

کاش کسی مرا دوست میداشت

وبه همنفسی من عادت میکرد

لحظه های مرا شاد میخواست

و این همه نفس زدن حاصلی داشت

آخرالامر تنها و بی دل

تنفس در هوای دوست داشتن فاصله ها

همین و خاطره

مانده برایم

که لحظات مرا مشغول خود کرد

کاش کسی ،همنفسی

لحظه سوختن

شعرهای من

خط به خط سرودنم

حاصل يك شب سوختنم

            تجمع دست نوشته هاي من

اتفاق يك اشك

قطره قطره

    هق هق

صداي كاغذ است و قلم

   كه هميشه همراه من است

همه آنها فقط صداي آه من است