كنارِِ ِ غم و دلتنگيا،يه دنيا خواهش واسه رفتنه

نگاهه تو حكايت ِهمه روزاي تنهايي

از اينكه برم و نباشم،یا اينكه نگاهت حكايته همينه؟!

هر روزيه خبره تازه،هر روز يه نگاهه سرد

خبره هر روزه،ديگه دلم نميخواد

ديگه حسه خوبي ندارم،ديگه خودم نيستم

بعداز ظهرا ساعت سه و نيم بهونه پشته بهونه

اينو خوب يادم مونده،دمه رفتن

خبراي دقيقه نود،خوب بكارت اومد

بالاخره همه دنيا تو نگاهت بد

یا دنيا خوب بود واسه دمه رفتن

آدما و كاراشون،آدما و قولاشون

همون قرار هميشگي،ساعت چند ونيم؟

اگه خبره تازه اي نيست،ميشه رفت؟

خبر بده كه من كيم

خبره بده كه من كجام

از من بگو به هر كجا،به هر كي مثه خودت

اما

 نگي از خودت كه وا ميرن

همه دلاشونو پيش تو جا ميذارن

بپا دلاشونو جدي نگيري

درد سر ميشن واسه تو مثه من

فقط سكوت كن و برو

راس ساعت سه ونيم نه بيشتر نه كمتر

همه كارات دقيق

اين همون خبره هروز وتازست

دقيقا...